(تذکره الاولیا ـ ذکر منصور حلاج)
|
درویشی زان میان پرسید که عشق چیست؟گفت امروز بینی و فردا و پس فردا. آن روزش بکشتند دیگر روز بسوختند و سوم روزش به باد بر دادند یعنی عشق اینست.
(تذکره الاولیا ـ ذکر منصور حلاج) + نوشته شده توسط مهشید شیرمحمدلو در شنبه ششم اسفند 1390 و ساعت
0:12 |
زیاد می بینمش ، تقریبا هر هفته و گاهی چند بار در هفته ، بیشتر در پیاده رو و گاه وقت گذشتن از عرض خیابان. انگار دل رد شدن را ندارد که صبر می کند تا یکی بخواهد رد شود و او بدود کنارش و باهم رد شوند. لاغر است، بسیار لاغر. با پاهایی دراز و باریک، اندامی صاف و مستقیم. همیشه سیاه می پوشد و لاغرتر می شود. صورت ُکشیده چهارگوش و استخوانی قاب شده میان روسری سیاه سیاه.از راه رفتنش پیداست وسواس دارد پیاده رو که شلوغ تر می شود حواسش هست تنش به تن کسی نخورد،گاه کج کج راه می رود و گاه از بین دیوار و تیر چراغ برق. همیشه ی خدا دستکش سیاه به دست دارد و وقتی پای تلفن عمومی است کیسه های پلاستیکی روی دستکش ها می پوشد، گوشی را میان نوک انگشت ها می گیرد و دهنی را با فاصله دور از لب های کیپ بهم فشرده اش که انگار همیشه قهر کرده است. وقتی حرف می زند چشمهایش سیاه و محزون توی نخ نقطه ای کور در آسمان می رود و ماتش می برد.(کمی شبیه آن پیرزن همدم گربه های پارک لاله است که برایشان غذا می برد و با هم می خورند اما آن یکی وسواس این یک را ندارد)، همه او را با همین شکل و شمایل دیده اند که راه می رود، کسی را به حرف می گیرد یا با تلفن حرف می زند. هر وقت می دیدمش راهم را کج می کردم از کنارش رد شوم تا صدایش را از میان تکانه های تند تند لبش بشنوم یا گوش تیز کنم بلکه از حرف هایش چیزی دستگیرم شود.روزی چیزی پرسیدم نشانی جایی انگار یا چه می دانم ... نگاه مات برده اش از بالا زل زد به چشمم یک لنگه ابرو رفت بالا لب های کیپش کج شدند و ... سکوت... . هربار پای تلفن از چیزی می گفت، یک بار عروسی کسی از کسانش، بار دیگر با حرص از دعوای پسره ی ابنه ای! با پدرش می گفت آن هم به خاطر یک لگوری !، دفعه بعد فدای کسی آن طرف خط می شد و آخرین بار بغضش با صدای خیابان یکی شده بود که چشمم افتاد به تلفن زرد کیوسک سبز که خالی از کارت بود و ... تلفن را قطع کرد. برمی گردم.خوب شد وسط راه یادم افتاد وگر نه باید اینهمه راه را بر می گشتم... شاید هم پشیمان می شدم و شب که سردردم شروع می شد به یادم می سپردم که فردا حتما حتما یادم بیاورد چای بگیرم... وارد مغازه که می شوم لیستی از غیب الهام می شود و نا خودآگاه وسط راهروهای سوپر مارکت هدایتم می کند. سمت یخچال ته فروشگاه که می روم پسرک شاگرد مغازه سر راهم می ایستد و بالبخند می پرسد چه می خواهم و بالفور تقدیم می کند، آن نیست که می خواهم اما باز هم نمی شود یعنی نمی گذارد و ... راهی صندوق می شوم. جوان دیگر پشت دخل انگار عجله دارد زودتر دست به سرم کند غر می زند و با سر و صدا اسکناسهای ریز و درشت کشو را بهم می ریزد. لجم گرفته و بی هوا سرم می چرخد آن طرف ... پسرک سمت چپ یخچال نزدیک انتهای مغازه کنار صندلی ایستاده و یک پایش را به دیوار گرفته . تازه چشمم به نفر سوم می افتد که روی صندلی نشسته و سرش به دیوار عقب تکیه داده چشم ها را بسته است ... و حسی در صورتش دویده مثل... یک جور کیف... شاید.از میان زاویه ای که پاهای شاگرد مغازه و پایه صندلی ساخته لب های قهر کرده ای پیدا می شود و جسم سیاهی بر زمین تکان می خورد. _" بفرمایید " خشکم زده. صدایش بالا می رود و با تحکم می گوید: " بقیه ش" عروسک وار گردنم می چرخد سمت فروشنده و نگاه عصبی اش و دوباره نگاهم می رود روی صورت لاغر در قاب سیاه روسری. نگاهش را می دزدد. چشمها یش محزون می خندند انگار.
+ نوشته شده توسط مهشید شیرمحمدلو در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390 و ساعت
4:3 |
" از همه اسرار الفی بیش برون نیفتاد و باقی هر چه گفتند در شرح آن الف گفتند و آن الف البته فهم نشد." ۱
فلج شده بود... می دانست. تمام آن روزها می دانست٬ از همان بعد از ظهرهای آخر بهار پیدا بود دیر یا زود روزی از روزهای نه چندان دور فلج می شود. در روزی شبیه دیروز یا هر روز از پشت شیشه پر از لکه و گرد و خاک پنجره دانه های برف رامی شمرد و می رفت توی نخ آن دانه درشت که قل می خورد و هول بود که زودتر برسد روی زمین... زمین...انگار که خبری هست٬ بعد چشمش را می بست و حس می کرد دانه برف روی زمین خیس و کثیف چطور وا می رفت و پس می افتاد... شاید روزی روزگاری باز چشمش را بست و خودش را گذاشت جای دانه برف و افتاد روی زمین.فلج شدن را حس می کرد که از پاها شروع می شد و می آمد بالا و هر روز سلول به سلول نزدیک تر می شد. روزی شبیه دیروز و پریروزش کنار پنجره در سکوت تنش گوش می کرد به آن نقطه نیامده که شاید شاید روزی خود را از تک و تا می انداخت تا روز ها بگذرد و رهایی برسد و هر چه زودتر خودش را برساند به زمین... زمین... چشم هایش را بست و اندیشید به آن نطفه بی تاب که با سر می خزید بیرون و درد آن لحظه.. و کلامی در سرش می دوید که روزی شاعری خوانده بود :..." جنین پیش از به دنیا آمدن بهتر که برگردی نیا سرگیجه می گیری زمین پاگرد تکراری ست." ۲ دیگر سکون و ایستایی تمام تنش را گرفته بود و داشت سلول های خاکستری اش را زیر و زبر می کرد. روزی از روزها که شبیه هیچ روز دیگری نبود از پشت شیشه کثیف رفت توی نخ خیابان و پنجره های ساختمان روبرویی و لیوان را سرکشید٬ مزه آب همان هر روزه بود. به آخرین سلول های خاکستری اش فکر کرد که آن چند بسته قرص را در یاد فلج و رنگ پریده شان داشتند که در آب حل شدند و شد آخرین خاطره شان . از شیشه کثیف آخرین نقطه خیابان که از آنجا پیدا بود را نشان کرد و به همان زل زد. آخرین سلول و آخرین قرص با هم می دویدند تا به زمین برسند... زمین... چشم هایش را بست و روزی دیگر را حس کرد شبیه فردا پس فردا یا پسان فردا. ۱) مقالات شمس تبریزی٬ دفتر اول ۲) زخمه٬ مجموعه شعر٬ مریم جعفری آذرمانی + نوشته شده توسط مهشید شیرمحمدلو در دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389 و ساعت
22:48 |
سایه ای از بالای سرم می گذرد٬ سایه ای از من رد می شود٬ سایه ای در کنارم راه می رود٬ سایه ای مقابلم می ایستد٬ سایه ای بر من می افتد٬ سایه ای در من کش می آید٬ سایه ای... به سایه ها می مانیم٬ وجودی وابسته ٬هستی یافته در چرخش دقایق روز و توالی گردش آن ستاره که خورشیدش می گوییم. سایه های صبح٬ ظهر٬ عصر٬ دم غروب و آخرین تقلای آفتاب ... و آن سایه های مشکوک شبانه که مهتاب می سازد. به سایه ها مانندیم...به سایه دست می بریم٬... می گریزد و خطوطش را جا به جا می کند. در آغوشش می کشیم و تنهایی همیشه را میان بازوان خود واگویه می کنیم. پژواک گفته ها و ناگفته ها در فحوای کلامش ما را باز می جوید. با سایه ها همسانیم... اشباحی محو از منشائی مبهم بر ثبات پرده ای کاغذی در دنیایی سایه وار چون نمایش سایه ای٬آن هنگام که نور می رود٬ پرده ناپیدا می شود و نمایش به آخر می رسد. به سایه ها می مانیم... + نوشته شده توسط مهشید شیرمحمدلو در جمعه هفدهم دی 1389 و ساعت
0:16 |
گاهی دلم می خواهد برای همه بنویسم. برای هر کس و هر چیز که تکه ای از من را با خود برد و هرگز نزد من باز نیامد... صدایی که به من دروغ نمی گفت حالا مدام در گوشم پچ پچ می کند... دیگر چیزی از تو نمانده ... باید... وقت رف... رفتن...
با این همه من هنوز هستم و در لایه لایه های خاکستری ام جهانی نفس می کشد و همه در این جهان راه می روند. این جهان به یک تراژدی شبیه است که اوج و فرود هایی داشته و باید در پی هامارتیا بود. هامارتیا در من است اصلا خود من هستم و وجود من است این خطای تراژیک. دلم می خواهد برای همه چیز و همه کس و همه جا و همه وقت و... بنویسم بنویسم بنویسم که هر بار تکه ای از من رفت. این قصه از کجا بود؟ از هول و هراس دوازده سالگی؟ از رویاهای شانزده سالگی؟ از روزهای بیست سالگی ؟ از شور بیست و سه سالگی؟ از جوانی های بیست و پنج سالگی؟ از اندوه بیست و هفت سالگی؟ یا... یا... از مرگ و سکون بیست و نه سالگی؟ چه خواهد شد؟ آیا مثلا در سی و سه سالگی اگر باشد؟ اگر برسد؟ + نوشته شده توسط مهشید شیرمحمدلو در پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389 و ساعت
4:29 |
" شماره 332 ، به باجه 5 " نگاهی به برگه نوبت می اندازم که رویش نوشته: شماره 389، تعداد افراد در نوبت : 57 نفر. روی یکی از صندلی ها می نشینم . دور و بر را نگاه می کنم همه کسانی که در بانک هستند بیست سی نفر بیشتر به نظر نمی رسند. پس بقیه 57 نفر کجایند؟ یعنی پنجاه و هفت نفر باید کارشان انجام شود تا نوبت به من برسد و بلکه بشود این چندرغاز را به حساب واریز کنم و رسید بگیرم و از رسید هم یک کپی و بفرستمش به نشانی... سرم گیج می رود ... فکر کنم یک ساعتی اینجا معطلم. در صندلی جابجا می شوم و و پایم را دراز می کنم و چشم می دوزم به صفحه تلویزیون روی دیوار روبرو که مردم زلزله زده پاکستان را نشان می دهد و کمی بعد حملات هوایی امریکا به پاکستان ... بعد راهپیمایی ضد اسلامی در نیویورک و بعد .... اعتراضات مردم یونان به سیاست های اقتصادی دولت .... صحنه درگیری در... _ " وسایل شماست؟ " زنی بالای سرم ایستاده است . عذر می خواهم. یادم رفته کیف و کتاب هایم را گذاشته ام روی صندلی کناری. زن آخیش می گوید و می نشیند. ( چه بر سر جسم زنان آمده که از دختر محصل های دبیرستانی گرفته تا خانم های مسن و پیرزنان هشتاد و چند ساله همه موقع نشستن و بر خاستن می نالند. ) کتاب ها را روی پایم می گذارم و گوینده اخبار را نگاه می کنم که صورت بی حس و حالش را رو به دوربین گرفته و لب هایش به ریتمی یکنواخت تکان می خورند. _ " سومین بانکی یه که امروز رفتم. بعد اینجا باید یک بانک دیگه هم برم " . با من است انگار، نگاهش می کنم. برگه نوبتش را نشانم می دهد : 351... نوبت به 337 رسیده. وضعش از من بهتر است. زن ظریفی است. از خستگی می نالد و خمیازه می کشد، به نظر آشنا می نماید. دست به تیغه بینی اش می کشد و چیزی را که نیست پاک می کند. دست های ظریف خانمی خانه دار که سر انگشت هایش به تیرگی می زند. شاید این یکی دو روز کلی سبزی خورشتی و آشی و سبزی کوکو خرد کرده و رد ضربه های کوچک تیغه چاقو که بالا و پایین می رفته بر سر انگشت هایش مانده است. دستش به دست های محبوبه شبیه است که شب و روز پشت چرخ خیاطی می نشیند و می دوزد و می دوزد و می دوزد تا بلکه همه چیز از یادش برود.، اما نه... انگشت های او پینه بسته است آخر عادت به انگشتانه ندارد وقتی سنگ و منجوق و پولک و مروارید روی لباس ها می نشاند. می گوید : " انگشتم خلقش تنگ می شود با این انگشتانه ها " چقدر غرغرهایش را شنیدم تا قبول کرد بیاید با من بسازد و پرده آخر روایت او باشد، مگر به خرجش می رفت نمی دانم چرا اصرار داشت در پرده اول یا دیگر نهایتا پرده دوم باشد. درز دامن را می شکافت و پرزی که برلبش نشسته بود می گرفت و می گفت: " پرده آخر به چه دردی می خوره؟ من پیچش گذاری و اوج ماجرا را دوست دارم. اگه هم نمی خوای خب می رم " نه .... محبوبه نیست این زن. _ " صبح اول رفتم آرایشگاه، تو ماه رمضون که نمی شد رفت؛ آدم دل ضعفه می گیره . بعدش رفتم بانک سپه نمی دونی خانوم چه خبر بود. " بی اختیار ابروهایش را نگاه می کنم قوس ملایمی از بالای ابرو بالا می رود سمت شقیقه، با شرم دخترانه ای می خندد. شاید هم نرگس باشد مادر روشن، که همیشه نگرانش است نکند بدنش دردمی کند یا جایش باید عوض شود یا گرسنه اش شده مبادا گریه کند.... زن روسری با زمینه خاکستری روشن و گل های ریز سفید سر کرده است. نرگس خودش هم نمی داند چرا چندین سال است که سیاه می پوشد حتی برای عروسک های روشن هم رخت سیاه می دوزد. نرگس هم نیست. سنش از نرگس بیشتر می زند. _ " شماره شما چنده؟" برگه را بالا می گیرم. _ " 389! بانک تا سه و نیم بازه .... حالا شاید هم نوبتتون بشه. " _ " شماره 345 ... به باجه 3 " باز به نوبتش نگاه می کند، انگار می خواهد مطمئن بشود که شماره اش همان است و تغییر نکرده؛ مثلا چند تا کم و زیاد شده باشد. دوباره ویرم می گیرد که این زن را کجا دیده ام. حتما جایی دیدمش ، می دانم. شاید یکی از زنانی است که این چند وقت توی نخشان رفته ام و به همه کارشان دقیق شده ام حرف زدن، تکیه کلام ها، تکان دادن دست ، میمیک صورت....تا طرز راه رفتن و نشستن و عادت های رفتاری و .... همه از یک جنسند با اشکال متفاوت و خلاصه قصه یکی ست. اما انگار به لیلا شبیه است که بدجور گاهی ذهنم را به خود می خواند کمی با آن دو تای دیگر _ محبوبه و نرگس _ فرق دارد. هنوز آن چه را باید بگوید نگفته و انگار به من اعتماد ندارد. شاید هم به کسی که می شناخته شبیه هستم که هر وقت نگاهش می کنم زود نگاهش را می دزدد و می خواهد سریع برود پی کاری، مثلا به گلدان هایش سر بزند یا اگر فصلش باشد ترشی بریزد. ترشی هایش نظیر ندارد؛ صبر می کنم تا روزی خودش پیش بیاید و بگوید. نه این زن به لیلا هم شبیه نیست. بالاخره روز یا شبی سر و کله اش پیدا می شود از صف بانک یا چه می دانم هر جای دیگر می آید روی کاغذ ها می نشیند و من برایش اسمی می گذارم. _ " شماره 349 ... به باجه2 " لبخندی گوشه لبهایش را بالا می برد. چشم هایش برق می زند انگار نمی در چشمش دویده باشد. شهلاست. + نوشته شده توسط مهشید شیرمحمدلو در شنبه بیست و هفتم شهریور 1389 و ساعت
19:31 |
در هر فصل از سال سرما یا گرما سوز دی ماه یا نیمه های مرداد ماه روزهایی که هیچ چیز را بر نمی تابیدی و هیچ جایی نبود تا بروی می شد تنت را بکشانی به خیابان آزادی و اتو بوس های بی آرتی و صندلی های ردیف اول رو به خیابان و پشت به جمعیت حاضر در اتوبوس و تا تهرانپارس پیاده نشوی و بروی و بروی و بروی ... دوباره از تهرانپارس به آزادی برگردی و و گم شوی در خودت چشم هایت زل بزند به خیابان و آدم ها و هیچ نبینی و به تهرانپارس برسی و دوباره... . اگر گسی چیزی یا نشانی جایی را بپرسد زبانت بی اختیار تو انگار خودش بلد باشد ته حلقت تکان بخورد و جواب بدهد... درست یا غلط؟ نمی دانی. چهار پنج ساعت بگذرد و چراغ های خیابان روشن شود تو هنوز خودت را زیر و رو می کنی و اتوبوس هم چنان می رود و می آید. اعتراف می کنم لذتی دارد
در هر فصل از سال سرما یا گرما سرمای بهمن یا ظهر تیرماه و قتی حتی چند ایستگاه را برنمی تابی و نفست پس می رود و جسمت تو را از اتوبوس بیرون می کشد و می برد حیران وسط خیابان نگهت می دارد.... که کجا؟ کجا در این وحشت آباد می شود حتی یک ساعت چشمت باز باشد و تو هیچ نبینی... خیابان ها همچنان بر جای خود می مانند و تو را وسط گذر این روزها می گذارند که بی هیچ فکری می گذرند و تو به دنیا در میان این دو فضا مانند می شوی ... چیزی که دیگر حتی گم شدن را بر نمی تابد و دیگر هیچ ... بر نمی تابد + نوشته شده توسط مهشید شیرمحمدلو در سه شنبه شانزدهم شهریور 1389 و ساعت
18:20 |
روزها از همان ابتدا معلومند. انگار هر روز از سپیده صبح پیداست که چگونه روزی خواهد بود. مخصوصا که روز تلخ و دلگیری باشد. از وقتی که بیدار می شوی حتی پیش از بیداری دلتنگی در رویا با توست و آنقدر سر به سرت می گذارد و پاپی ات می شود تا بیدار شوی و در خنکای صبح چشم بدوزی به ترک های دیوار و سقف و همان طور بمانی و کودکانه فکر کنی شاید اگر پایت را از زیر ملافه بیرون بیاوری دلتنگی برود پی کارش... بعد چشمت را ببندی و سعی کنی دوباره بخوابی اما این حس نگذارد خواب بیاید. یاد خاطرات نه چندان دور و هنوز زنده چنین تجربه ای بیفتی و پلک هایت را محکم بفشاری و سرت را تکان بدهی تا خیالات از سرت بیرون شود... مثل شخصیت های انیمیشنی که ابر افکار را با تکان دست از بالای سر خود می زدایند. روز آغاز می شود.
نمیدانم ترجمه دقیقش به فارسی چیست اما این جور وقت ها در ترکی می گویند : " ایش راست گلمیر" آن روز دست به هر کار می بری جور نمی شود و درست از آب در نمی آید . کلافه می شوی و انتظار می کشی.دست خاطره ای در پس ذهنت این انتظار را پس می زند . انگار کسی توی سرت سرش را میان دو دست گرفته و در کوچه پس کوچه لایه های خاکستری مغزت می دود می دود می دود و از این کشنده نامعلوم می گریزد. نشانه ها را در می یابی که واگویه روزهای رفته اند. باز خوانی خاطراتی که هر بار خنج به دلت می کشند و چشمت را تر می کنند. می شناسی شان و خام دستانه می کوشی تا ندیدشان بگیری. روز از نیمه می گذرد و گلوله خاری که از صبح می خلید در گلویت حالا راه به چشمت باز می کند و آخر زیر نارون های خیابان وا می روی بغضت می ترکد و نمی دانی چرا. عاقبت تسلیم انتظار این روز می شوی و قبول می کنی که خبری شده و می گذاری تا جانوری که پنجه اش را فرو کرده میان امعا و احشایت هر چه می خواهد بکند و دهانت را برای هوایی که در اختیارت نیست بیهوده باز و بسته می کنی. غروب در راه است و آفتاب از تنه درخت ها پایین می آید. به بی هوایی این روز عادت کرده ای و به این طعم نا آشنای دهانت که از لبت سرازیر می شود .... دست از سرت بر نمی دارد... می پری از جا... تلفن زنگ می خورد و خبری می شود. تو گنگ می شوی ... هیچ حسی نداری ... حتی همان که امروز راحت نگذاشته. انگار به صفر می رسی... مثل خطی صاف و آرام نه پر از پیچ و تاب . صاف صاف. افقی.
+ نوشته شده توسط مهشید شیرمحمدلو در دوشنبه یکم شهریور 1389 و ساعت
18:13 |
شاید به سرم زده که اینطور همه چیز برایم عجیب می نماید. روزگاری که هر روز را در آن سیر می کنم
برایم معمایی شده . از همه بیشتر خودم غریب می نمایم . جنس این روزها این مکان و زمان و خود را دیگر نمی شناسم . چون غریبه ای که گویا تازه پا به سرزمینی دیگر گذاشته و هیچ چیز برایش آشنا نیست . این یعنی بیگانگی؟ یا شاید بیگانه منم که هیچ چیز را باز نمی شناسم. تمام روزمرگی ها آدمها مناسبت ها مکان ها درونیات آشفتگی ها و ... همه آن ملغمه ای که به اسم جهان پیرامون خود می شناختم و لمسش کرده بودم و با من جفت و جور شده بود... حالا دیگر آن ابژه های آشنا و شناختنی نیستند. موقعیت ها جابجا و پرده بعدی شروع شده است . روابط عینی و ذهنی بهم ریخته اند و همه چیز وارونه شده و سرزمین عجایب از اینجا شروع می شود. + نوشته شده توسط مهشید شیرمحمدلو در شنبه بیست و سوم مرداد 1389 و ساعت
12:36 |
هر چه هست همان بالاست. از جایی که نمی دانم کجاست پیدا می شود می رود آنجا ... وهمه چیز شروع می شود. وز وز وز وز ....وز وز... توی سرم می پیچد می چرخد می چرخد می چرخد
پلک هایم داغ شده اند تب دارم انگار. هر چیز که بیش از یکی دو دقیقه بیشتر در دست نگاه دارم گرم می شود . مثل گرمای مجمعه ای که زیر سماور گذاشته اند نمی سوزاند اما... حرارت دارد. نقطه نقطه های نورانی کوچک جلوی چشمم می دوند انگار قرار گذاشته اند بببینند کدامشان زودتر محو می شوند ... اما محو بشو نیستند. پیشانی دختری که روبرویم نشسته و نگاهش به مانیتور است کش می آید وبعد جمع می شود. شاید بهتر باشد کمی بخوابم. اما الان؟.. اینجا که نمی شود.وز وز وز .وز وز وز وز ..... آاااخ.... چقدر این میز جان می دهد که سرم را بکوبم به لبه اش تیز است انگار. راستی انگار من این کلمه را زیاد به کار می برم... انگار ...قشنگ است خوشم می آید شاید چون به خودم شبیه است.وز وز وز وز وزوز وز ... تمامی ندارد. پیشانی این دختر چرا چین می خورد؟شاید هم از مسکن هایی است که دیگر نمی خورم. یعنی این وزوزهای سرم به آن عادت کرده اند؟...نه! ... دیگر تمام شد. آنقدر وز وز کند تا جانش در برود یعنی جانم در برود. نمی دانم این اصرار بیمار گونه به نخوردن مسکن از کجا پیدایش شد؟نه مرگ یک بار شیون هم... دیگر آن خبرها نیست. با توام این را بفهم ... حالا هی وز وز کن... وز وز وز وز وز وز وز وز ......باید به این خانم بگویم چروک پیشانی اش را صاف کند. + نوشته شده توسط مهشید شیرمحمدلو در یکشنبه هفدهم مرداد 1389 و ساعت
12:9 |
|
|